***pesare shamshir***

نادر پسر شمشیر نادر نواده ی شمشیر و هفت پشت او از شمشیر است و به شمشیر میرسد

ببخشید که دیر دیر می اپم وخودم بیشتر ناراحتم دلم براتون خیلی تنگه.................................دوستای خوبم. من هرروز و هرشب امتحان دارم.
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط دختر شمشير| |

اگر خدا بخواهد....................

بدرود

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط دختر شمشير| |

خیلی چیزها به من یاد داد که البته چیزهای خوبی نبودن مثلا این که میشه تاریخ رو به نفع کسی تغییر داد

۲ اینکه آدما برای اینکه خودشونو ثابت کنن همه ی کسایی که قبل از اونا زندگی میکردن رو بد جلوه میدن و حتی اسم قهرمانها رو هم نمیارن.

مثلا توی این کتاب تاریخ افشاریه و هخامنش و صفوی با هم توی ۵ صفحه کمتر توضیح داده شده چون نقاط مثبتشون بیشتر از منفی ها بود و تازه همون منفی ها رو فقط گفتن . اونوقت تاریخ قاجاریه رو توی۱۰-۱۵ درس کامل جا دادن و از هیچ نکته منفی هم چشم پوشی نکردن و تو این کتاب فقط امیرکبیر آدم خوبیه و خلاص.

یه روز از دبیرم که هیچی از تاریخ سرش نمیشه و در اصل دبیر زیسته پرسیرم چرا فقط تاریخ بد ایران رو به نوجوون ها یاد میدین یا بهتر بگم بعضی ها میخوان که بدین گفت:عزیزم آخه این تاریخ معاصره اونا تاریخ باستانین .من قانع نشدم و با خودم گفتم آخه تاریخ معاصر ما خیلی ننگه و یه ننگ بهتر میتونه خودشو با بیان بدتر از خودش ثابت کنه همین....

تو ابران همه چی برای اثبات بعضی ها برنامه ریزی شده حتی کتاب تاریخ معاصر

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط دختر شمشير| |

سلام دوستان عزیز

میخواستم دوباره مطلب بنویسم اما دیگه نه راجع به نادر شاه و ایران. میخوام این بار

 راجع به خودم بنویسم .راجع به اتفاقاتی که تو این چند ماه تابستون برام افتاده .راستش

امسال برای من سال خیلی خیلی خوبی بود هم از نظر درسی و هم خانوادگی.

من ۱۷ سالمه و در اهواز زندگی میکنم . هوای اینجا خیلی خیلی گرمه. یادم میاد پارسال

برای رفتن به مدرسه مجبور بودم مسافت زیادی رو تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس توی این

گرما پیاده روی کنم در حالی که بقیه دوستام سختی های منو نمیکشیدن اما هیچ وقت

نذاشتم این رنج ها منو از درس خوندن خسته کنن میخواستم رنجها به گنج تبدیل بشن و

آخرشم هم همین شد .من شاگرد اول شدم ونتیجه ی تلاشم رو دیدم .

حالا امسال اون سختی ها رو ندارم (خداروشکر) اما عوضش سومی هستم و باید

خیلی تلاش کنم .ممکنه با شروع مهر دیر به دیر آپ کنم و  کمتر راجع به ناریخ کتاب

بخونم اما هیچ وقت این علاقم به تاریخ و ایران رو کنار نمیذارم قول میدم .

 هدفی که من دارم مثل خیلی از هم سن و سال هام پزشکیه دوست دارم دندون

پزشک اطفال بشم . و این فقط یه آرزوی معمولی نیست هدف جدی منه و خیلی براش تلاش

میکنم. و تازمانی که تلاش میکنم دنیای این روزای من درگیر تنهایی نمیشه.

دوستان خوبم مطالبی که نوشتم شاید برای شما خیلی مهم نباشه اما خواستم بنویسم

چون زندگی معمولی منه و برام خیلی خیلی مهمه..........

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط دختر شمشير| |

حتما بخوانید

پسر ارشد نادر-رضا قلی تنها یادگار نادر از همسر اولش که نامش در هیچ

کتابی نیامده. او دختر اول حاکم ابیورد (باباعلی بیک) بود.پس از ازدواج او با

نادر بسیاری از پسران قدرتمند ابیورد به دلیل حسادت به دشمنان نادر تبدیل

 شدند از جمله پسر عموی دختر.

 

اما زمانی که رضا قلی تنها ۳ سال داشت مادرش را به دلیل بیماری سختی

 از دست داد. پس از آن نادر چند سال به تنهایی و با عشق اورا بزرگ کرد

در حالی که به جنگ های بسیاری نیز میرفت. درمدت های جنگ گوهر شاد

خاله ی رضاقلی از او مراقبت میکرد. او از مادرش کوچکتر بود اما رضا قلی

کم کم عادت کرد که گوهرشاد را مادر صدا کند.پس از اینکه نادر

متوجه ارتباط عمیق بین رضاقلی و گوهرشاد شد به اصرار برادرش ابراهیم

خان و بابا علی بیک تصمیم گرفت پس از دو سال تنهایی با دختر دوم

باباعلی بیک-گوهرشاد ازدواج کند تا او همیشه در کنار رضا قلی باشد.

 

رضا قلی تحت نظر عمویش ابراهیم خان سوارکاری و تیر اندازی و جنگ را

آموخت هرکس او را میدید به این نکته پی میبرد که او نیز مثل پدرش وجود

نادری است واین باعث حسادت پسر عمویش علیقلی فرزند ابراهیم میشد.

 

رضا قلی در نوجوانی با فاطمه سلطان بیگم شاهزاده ۱۵ ساله صفوی

ازدواج کرد این ازدواج با وساطت نادر و شاه تهماسب صفوی صورت گرفت

زمانی که نادر هنوز شاه نشده بود و رضاقلی نیز شاهزاده نبود. حاصل این

ازدواج پسری به نام شاهرخ بود که شباهت زیادی به نادر داشت.

 

زمانی که نادر برای فتح هندوستان راهی آن دیار شده بود رضا قلی که ۱۷

ساله و ولیعهد بود  به دلیل اعتمادی که نادر به او داشت عملا اداره ی امور

 را به دست گرفت اما در همین دوران او یکی از بزرگترین اشتباهاتش را

مرتکب شد. شاه تهماسب کور که دیگر قدرتی نداشت را از ترس اینکه

مبادا دست به شورش بزند به قتل رساند اشتباهی که باعث شد فاطمه

سلطان مادر شاهرخ که بسیار دوستش داشت برای همیشه از دست

بدهد زیرا او وقتی فهمید همسرش برادرش را کشته به طور پنهانی خود را

 به دار آویخت و او و شاهرخ را ترک کرد.این اتفاق تاثیر بسیار بدی بر روحیه

 او باقی گذاشت و مورد سرزنش پدر قرار گرفت.

 

اما چرا کور شد؟ به دلیل غرور و حماقت. چند روز پیش از کور شدنش

زمانی که نادر در اردو مشغول تمرین با سربازان بود شخصی به نام نیک

قدم از فاصله ی دور گلوله ای به سمت نادر شلیک کرد که به او اصابت نکرد

 نیک قدم پس از دستگیر شدن به دروغ گفت من از شاهزاده رضا قلی میرزا

 دستور گرفته ام که شاه را بکشم . نادر شاه عصبانی شد اما باور نمیکرد

به همین دلیل رضا قلی میرزا را احضار کرد .

رضا قلی زمانی که شنید پدرش در باره ی او این چنین فکر میکند و به او

اتهام میزند با غرور گفت: من به او دستور نداده ام اما ای کاش تیرش به

هدف میخورد و عالمی نجات پیدا میکرد. شاید اگر آن لحظه این سخن را به

 زبان نمیاورد و مغرور نمیشد هرگز چشمانش را از دست نمیداد و هرگز نام

 نادر شاه در تاریخ لکه دار نمیشد اما او در مقابل پدر ملایمت نکرد . ابتدا یک

 روز زندانی شد و به او گفتند اگر حرفش را پس بگیرد و حقیقت را بگوید

بخشیده میشود اما این بار حماقت کرد و قدمی پیش نگذاشت.

 

 فردای آن روز از دو چشم نابینا شد اما باید بدانید که حتی او هم نادر شاه

را بخشید و پس از اینکه نادر شاه از یکی از مهم ترین جنگهایش باز

میگشت در کنار دیگران به پیشوازش ایستاد و گفت :من تو را خیلی قبل از

اینها بخشیدم و به تو حق میدهم خودت را برای چشمان من ناراحت نکن.

ای کاش زودتر این جمله را میگفت.

رضاقلی چند سال بعد در حالی که کور بود به دست پسرعمویش علیقلی

کشته شد

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط دختر شمشير| |

سلام دوستان عزیز

امروز داشتم بعد از یه مدت طولانی تلویزیون ایران رو نگاه میکردم مثل

همیشه یکی از سریال های کره ای رو که به تاریخ اون کشور بر میگرده رو

پخش میکرد و مثل همیشه روز من رو خراب کرد.نمیدونم هدفشون از پخش

 این سر یال ها چیه ؟ چرا خودشون بلد نیستن بسازن شایدم میسازن

ولی با سناریو دزدی و ۱۰ سال طول دادن آخرشم تمدن مصر رو به همه

معرفی میکنن بدون اینکه یه فیلم راجع به کوروش کبیر بسازن و ایران

واقعی رو به همه نشون بدن.

 

شاید کسانی هستند که نمیخوان مردم بدونن کوروش کبیر چه کسی بوده

و چه کار کرده؟ یا نادر شاه چه خدماتی به این کشور کرده و ایران رو به

جایگاهی که باید رسونده شاید به نظر اونها هرچه مردم کمتر راجع به تاریخ

 ایران بدونن کمتر میفهمن که در چه دوره ای زندگی میکنن و خیلی از

چیزهایی که لازمه بدونن و نمیدونن.

 

باید به همه ی اونایی که این جور سریال ها رو نگاه میکنن بگم که خواهش

 میکنم گول نخورید و تا میتونید تاریخ بخونید تاریخ هخامنش - افشاریه و ...

 

آن وقت نگاهتان به دنیای این روزهایتان خیلی باز تر میشه و به ایرانی

بودنتان افتخار میکنید و صد البته با این سریال ها نمیتونن تمدنی که همه ی

 افتخارتونه رو برای شما بی ارزش کنن

 

به حرفام خوب فکر کنید

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط دختر شمشير| |

پدر عزیزم تمام خاطرات کودکی ام باتو گره خورده زمانی که بامن زیر آفتاب گرم اهواز فوتبال بازی میکردی هرچند دختر کوچکی بودم . آن روزی که برایم از سر کار عروسکی آبی خریدی خیلی خوشحال شدم و هنوز آن را دارم.روزهایی که سختی میکشیدی و روزهایی که شاد بودی همه را به خاطر دارم و به اندازه تمام آن لحظه ها دوستت دارم آن روزهایی که از خودت میگذشتی تا به ما برسی.پدر جان تو بزرگترین استاد من در زندگی بودی و خواهی بود

خیلی دوستت دارم پدر

از طرف دختر کوچکت الناز

نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط دختر شمشير| |

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط دختر شمشير| |

بابا علی بیک از آمدن برادر ابراهیم و یارانش با خبر شد. ابراهیم برادر را نزد باباعلی 

بیک برد. از همان نظر اول محبت نادر در اعماق قلب بابا علی بیک نفوذ کرد بدون چون

و چرا نادر و سپاهش را قبول کرد. پس از گذشت زمان کوتاهی همه ی مردم ابیورد

وصف جوانمردی و نیرومندی نادر را شنیدند ابراهیم از داشتن چنین برادری و بابا علی

 بیک از داشتن چنین سپاهی بر خود می بالید.

در قصر بابا علی بیک دو دختر حاکم در ناز و نعمت به سر میبردند. جوانان شهر آنان

که اسم و رسمی داشتند در آرزوی وصلت با این دو دختر به سر میبردند و سعی

داشتند به هر ترتیبی شده نظر دختران بابا علی بیک را به سوی خود جلب نمایند.

 

رسم این بود که در فصل بهار هر سال یک روز مردم ابیورد جشن میگرفتند. در این

جشن بزرگ پهلوانان جوان در برابر جمعیت در میدان بزرگ ابیورد زور آزمایی میکردند و

آن که نیرومند تر از همه پهلوانان بود پهلوان سال شناخته شده و از دست حاکم

شهر خلعت میگرفت و تا سال بعد این مقام را داشت و تا زمانی که شکست نخورده

بود سمت پهلوانی پهلوانان را حفظ میکرد. کسی که سال قبل این مقام را گرفته بود

پسر برادر بابا علی بیک بود که حکم پسر خود او را داشت چون پدرش را از دست داده

 بود و مهم ترین شخص برای ازدواج با دختر اول حاکم بود. نادر تحت نظر برادرش

ابراهیم خود را برای زورآزمایی آماده می ساخت.

روز جشن میدان شهر را آراسته بودند و غرفه ای برای حاکم شهر بابا علی بیک و دو

 دخترش بر پا نموده بودند. انتظار به پایان رسید به صدای شیپور و طبل مردم دانستند

جشن شروع میشود. نوبت به پهلوانان رسید تا هنر خودشان را نشان دهند. آنها با

یکدیگر کشتی میگرفتند از هردو نفری که کشتی میگرفتند یکی غالب و دیگری

مغلوب میشد. بازندگان از میدان بیرون میرفتند. بین برندگان کشتی ادامه می یافت

بدین ترتیب بعد از چند دوره کشتی گرفتن و بیرون رفتن بازندگان کسی که بر همه

پیروز شده بود در میدان باقی می ماند . نادر که یکی از داوطلبان بود با سرعتی بی

نظیر در میان هلهله و شادی بینندگان حریفان خودرا در همان لحظات اول  از زمین

بلند کرده پشتشان را به خاک میرساند. بابا علی بیک تمام توجهش به نادر جلب

شده مجذوب نیروی خارق العاده اش گردیده بود. دو قلب کوچک دو قلب نازنین

دختران بابا علی بیک نیز از دیدن هنرنمایی نادر تپش بیشتری داشتند ونیز مفتون و

مجذوب قدرت و نیرو و اندام موزون و قیافه ی جذابش شدند.

نادر پشت تمام حریفان را به خاک رساند و برای نبرد با پسر برادر بابا علی بیک رقیب

 اصلی و تازه نفسش آماده میشد. ای کاش آن لحظه بودم و میدیدم که چطور نادر

پشت او را هم به خاک رساند و مقام اورا از آن خود کرد با این پیروزی امید تازه ای در

دل بابا علی بیک و ابراهیم و مردم جریان یافت یک قهرمان جدید پا به ابیورد نهاده و

شکست رقیب باعث شد او از رقیب جنگی به رقیب زندگی و عشق نادر تبدیل شود.

سه شنبه ادامه ی داستان رو بخونید و ببینید که نادر در میدان های دیگر نیز اورا

شکست میدهد یا خیر؟ نظر یادتون نره

نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط دختر شمشير| |

در مدت چند سالی که نادر در سلک عیاران در آمده بود هیچ گاه از فکر یافتن پدر و 

برادر خارج نمیشد. سعی میکرد خبری از آنان به دست آورده و آنان را بیابد. اتفاقا در

ان روز هایی که نادر در فکر جدایی از عیاران و تلاش برای حاکم شدن و خدمت به

مردم از این راه بود یکی از آن اسیرانی که به ابیورد رفته بود در سفری که بعد از چند

سال از ابیورد به خارج میکرد نادر را دید از دیدن یکدیگر بسیار خوشحال شدند پس از

یاد کردن ایام گذشته نادر پرسید که آیا از پدر و برادرش در ابیورد اثری نیافته است؟ یار

 قدیمی جواب داد شخصی در خدمت بابا علی بیک حاکم ابیورد به نام ابراهیم

مشغول خدمت و شمشیر زدن است هرچند نتوانستم با او صحبت کنم اما در قیافه و

 چهره ی او شباهتی به تو دیدم تصور میکنم برادرت باشد . نادر از اوضاع ابیورد و بابا

 علی بیک سوال کرد او هم آنچه میدانست و شنیده بود برای نادر تعریف کرد.

 یاران نادر که مطیع امر او بودند به همراه نادر به طرف ابیورد به راه افتادند بابا علی

بیک حاکم شهر ابیورد سپاهی از مردان جنگی تهیه کرده و برج و باروی شهر را

مستحکم و شهر ابیورد را به قلعه ای مستحکم مبدل ساخته بود.(باادامه ی داستان

شما هم مثل من شباهت های بسیاری میان او و پدر سوسانو در سریال جومونگ

می یابید اما قدرت و ابتکار ایرانی کجا و آنها کجا؟) هرکس زور و بازویی داشت و

شمشیرزن قابلی بود در دستگاه باباعلی بیک قرب و منزلتی داشت و جز سپاهیان

باباعلی بیک در می آمد. ابراهیم برادر بزرگ نادر پس از اینکه برادر و مادرش به اسارت

 ازبکها رفتند با پدرش امامقلی از منطقه ای که هر روز مورد حمله قرار میگرفت کوچ

کردند ودر ابیورد مستقر گردیدند. ابراهیم شجاع بود خیلی زود توانست در زمره ی

سپاهیان بابا علی بیک وارد شود. از جهت اینکه لیاقت داشت اعتماد و اطمینان بابا

علی بیک را جلب کرد و جز سواران خاصه و مستحفظین کاخهای بابا علی بیک در

آمد. امامقلی پیر و فرتوت که زن و فرزند کوچکش(نادر) را از دست داده بود در کنار

پسر ارشدش ابراهیم چند صباحی به سر برد از ترقیات ابراهیم خشنود ولی در

گوشه های دلش غم و غصه و اندوه انباشته شده از یاد هاجر زن مهربانش و جگر

گوشه ی دلبندش نادر خارج نمیشد. آرزو داشت نادر را ببیند اما اجل به او مهلت نداد

 رخت از جهان بربست.

ابراهیم که یکه و تنها در بارگاه باباعلی بیک زندگی میکرد ودر رکابش مشغول

شمشیر زدن بود جز دیدن مادر و برادر و انتقام کشیدن از ازبکان آرزویی در سر

نداشت. چند سال گذشت بالاخره به اولین آرزوی خود که دیدن برادر بود رسیدند.

پس از رفع خستگی نادر به سراغ ابراهیم رفت. در همان لحظه اول دو برادر یکدیگر را

شناختند. نادر شانزده سال داشت که به اسارت رفت از ان روزها تقریبا ده سال

 

گذشته. نادر یلی از آب در آمده بود و یک سرو گردن از ابراهیم بزرگتر و بلند تر شده و سینه ای پهن و فراخ داشت.

ابراهیم در آغوش نادر که از نظر سن کوچکتر بود قدرت بازوی برادر را حس کرد در آن

لحظه ای که یکدیگر را چون جان شیرین در برگرفته میبوسیدند به فکر افتاد: بابا علی

 بیک از داشتن سپاه نادر بدون شک لذت خواهد برد . دو برادر از دیدن و بوسیدن

یکدیگر سیر نمیشدند. ابراهیم میخواست بداند مادر کجاست ؟ نادر مایل بود از

سرنوشت پدرش با خبر شود آن شب دو برادر روبروی هم نشستند بر مرگ پدر و مادر

 گریستند از دوران دوری ها و ناراحتی هایی که کشیده بودند باخبر گردیدند.

چه کسی میتوانست فکر کند این دو برادر که در اوج جوانی پدر و مادر خویش را از

دست دادند در آینده ای نه چندان دور آینده ی ایران را به دست بگیرند برادر کوچکتر

پادشاهی فاتح و برادر کوچکتر همراه و همپای او بدون ادعای پادشاهی و بزرگتر

بودن.

شنبه آینده ادامه ی داستان و پیوستن نادر به سپاه باباعلی بیک و رقابت پسر برادر

بابا علی بیک با نادر و علاقه ی بابا علی بیک و دو دخترش به نادر را مینویسم خیلی

هیجان انگیزه با من باشید دوستان عزیزم.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط دختر شمشير| |

Design By : Night Melody